از وبسایت دیگر من (وب آمـــوز) دیدن کنید

داستان مارمولک

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.

خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که

میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد.

وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛

این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟

در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر،

با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۳۰ / فروردین
  • نظرتو بگو
  • داستان خواب امیر کبیر

    آقای اراکی فرمود : شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت

    پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
    با لبخند گفت خیر
    سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
    گفت نه
    با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟
    جواب داد هدیه مولایم حسین است!
    گفتم چطور؟
    با اشک گفت آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید.
    ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟
    او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود!
    از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
    آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ،
    باشد تا در قیامت جبران کنیم

    منبع : کتاب آخرین گفتارها

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۲۲ / فروردین
  • نظرتو بگو
  • آنچه من هستم و آنچه تو می خواهی

    من نباید چیزی باشم که تو می خواهی من را خودم از خودم ساخته ام.

    منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

    تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

    لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان.

    و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى.

    و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه.

    ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

    می‌توانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم و من هم.

    می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.

    چرا که ما هر دو انسانیم.

    این جهان مملو از انسان‌هاست، پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

    تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی‌صادر کنی و من هم.

    قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

    دوستانم مرا همین گونه پیدا می‌کنند و می‌ستایند.

    حسودان از من متنفرند، ولى باز می‌ستایند.

    دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.

    چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.

    من قابل ستایشم و تو هم.

    یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد.

    به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى.

    همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.

    نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این‌ها رموز بهتر زیستن هستند.

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۱۸ / فروردین
  • ۲ نظر داده اند
  • نا امیدی

    به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

    او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

    ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد …

    کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی است .

    آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

    شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم.

    اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است !

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۱۶ / فروردین
  • ۲ نظر داده اند
  • داستان حکیم و زن خانه دار

    حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

    زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

    شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
    وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

    من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۱۰ / فروردین
  • نظرتو بگو
  • گریه گنجشک

    عاشقونه

    روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

    فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

    و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

    می آید…

    من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم

    و یگانه قلبی ام

    که دردهایش را در خود نگه می دارد

    سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

    فرشتگان چشم به لب هایش دوختند

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۰ / ۲۷ / اسفند
  • نظرتو بگو
  • داستان جراح و تعمیر کار

    روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!

    تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را

    کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک

    صدم شما هم نیست؟!

    جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی.

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۰ / ۱۱ / اسفند
  • نظرتو بگو
  • درد و دل با خدا

    در رویا هایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم
    خدا پرسید : پس تو میخواهی با من گفتگ کنی؟
    در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید؟
    خدا گفت : وقت من بینهایت است…
    پرسیدم : چه چیز بشر تو را سخت متعجب میسازد؟
    خدا گفت : کودکیشان
    اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند
    اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته را باز جویند
    اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند
    بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده…

    خدایا دلم تنگ است و
    میدانم که فردایم همین رنگ است
    خداوندا دلم با مردمانی که نمی دانند دریا چیست چگونه یکصدا باشد
    خداوندا رهایم کن از این زشتی
    از این دنیا….

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۰ / ۱۰ / اسفند
  • نظرتو بگو