از وبسایت دیگر من (وب آمـــوز) دیدن کنید

داستان مارمولک

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.

خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که

میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد.

وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛

این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟

در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر،

با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۳۰ / فروردین
  • نظرتو بگو
  • داستان دخترک گل فروش

    پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم !

    به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

    زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و…

    خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

    منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!

    اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم:

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۲۹ / فروردین
  • ۷ نظر داده اند
  • اثبات عشق

    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
    سال های اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…
    میدونستم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…
    تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک نکنه که دوستش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
    گفتم: تو چی؟ گفت:من؟

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۲۱ / فروردین
  • نظرتو بگو
  • داستان گل شقایق از زبان خودش

     

    این داستان به زبان خود شقایق به صورت شعر تقدیم همه دوستان و عاشقان واقعی

     

    شقایق گفت با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

    گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

    یکی از روز هایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

    ومن بی تاب و خشـــکیده تنــم در آتشـــی می ســــــوخت

    ز ره آمـــد یکی خسته به پایش خار بنشسته

    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود زآنچه زیر لب می گفت

    شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جــان دلبــرش افتاده بود اما

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۱۶ / فروردین
  • نظرتو بگو
  • خدا باهات قهرم

    تو خیابون داشتم قدم میزدم که

    کودکی رو دیدم یه جا نشسته داره یه چیزی رو کاغذ می نویسه

    رفتم جلو نشستم کنارش گفتم اسمت چیه؟

    گفت: حسین

    گفتم بابات کجاست؟

    یه نیگاه بهم انداخت و با صدا آروم گفت رفته پیشه خــــــــدا

    گفتم مامانت کجاست؟

    حسین گفت مریــــــضه داره میـــره پیش خــــــدا

    سرمو چر خوندم دیدم روی کاغذ نوشته بود

    خــــــــــدا باهــــــــــات قــــهـــــرم….!

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۱۰ / فروردین
  • نظرتو بگو
  • گریه گنجشک

    عاشقونه

    روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

    فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

    و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

    می آید…

    من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم

    و یگانه قلبی ام

    که دردهایش را در خود نگه می دارد

    سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

    فرشتگان چشم به لب هایش دوختند

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۰ / ۲۷ / اسفند
  • نظرتو بگو
  • تنهایی…

    بی تو تنها گریه کردم تو شبای بی ستاره
    انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره
    در غروب رفتنت ، لحظه هایم را شکستم
    زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم
    پشت شیشه روز و شب ، دل به بارون می سپارم
    من برای گریه هام ، چشمه ها رو کم می یارم
    انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره
    ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره

    تنهایی

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۰ / ۲۴ / اسفند
  • نظرتو بگو
  • امتحان عشق

    در جلسه امتحان عشق…
    من ماندم و یک برگه سفید…
    یک دنیا حرف ناگفتنی…
    و یک بغل تنهایی و دلتنگی…
    درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود…
    در این سکوت بغض آلود…
    قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند…
    و برگه سفیدم…
    عاشقانه قطره را به آغوش میکشد…
    عشق تو نوشتنی نیست…
    در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک میکشم…
    وقت تمام است…
    برگه ها بالا…
  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۰ / ۲۴ / اسفند
  • نظرتو بگو