از وبسایت دیگر من (وب آمـــوز) دیدن کنید

داستان مرد جوان و پیرمرد

مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟

پیرمرد : معلومه که نه

چرا آقا … مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟

یه چیزایی کم میشه …و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟

ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و

شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟

خوب … آره امکان داره

امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم

و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی

خوب… آره این هم امکان داره

یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم

گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم

بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم… و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۳۰ / فروردین
  • ۲ نظر داده اند
  • نامه ای به خدا

    نامه ای به خدا

    این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان “نامه ای به خدا” نگهداری می شود.
    عکس بالا متن نامه می باشد که میتوانید آنرا مشاهده کنید و ماجرای نامه را در ادامه متن مطالعه خواهید کرد

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۰ / ۱۳ / دی
  • ۸ نظر داده اند