از وبسایت دیگر من (وب آمـــوز) دیدن کنید

داستان مرد جوان و پیرمرد

مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟

پیرمرد : معلومه که نه

چرا آقا … مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟

یه چیزایی کم میشه …و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟

ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و

شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟

خوب … آره امکان داره

امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم

و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی

خوب… آره این هم امکان داره

یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم

گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم

بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم… و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۳۰ / فروردین
  • ۲ نظر داده اند
  • داستان مارمولک

    شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.

    خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

    این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که

    میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

    دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد.

    وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛

    این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

    چه اتفاقی افتاده؟

    در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!

    چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

    متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

    در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟

    همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر،

    با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!

    مرد شدیدا منقلب شد.

    ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!

    اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد

    پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۳۰ / فروردین
  • نظرتو بگو
  • داستان دخترک گل فروش

    پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم !

    به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

    زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و…

    خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

    منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!

    اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم:

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۲۹ / فروردین
  • ۷ نظر داده اند
  • داستان خواب امیر کبیر

    آقای اراکی فرمود : شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت

    پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
    با لبخند گفت خیر
    سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
    گفت نه
    با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟
    جواب داد هدیه مولایم حسین است!
    گفتم چطور؟
    با اشک گفت آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید.
    ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟
    او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود!
    از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
    آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ،
    باشد تا در قیامت جبران کنیم

    منبع : کتاب آخرین گفتارها

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۲۲ / فروردین
  • نظرتو بگو
  • اثبات عشق

    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
    سال های اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…
    میدونستم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…
    تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک نکنه که دوستش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
    گفتم: تو چی؟ گفت:من؟

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۲۱ / فروردین
  • نظرتو بگو
  • آنچه من هستم و آنچه تو می خواهی

    من نباید چیزی باشم که تو می خواهی من را خودم از خودم ساخته ام.

    منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

    تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

    لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان.

    و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى.

    و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه.

    ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

    می‌توانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم و من هم.

    می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.

    چرا که ما هر دو انسانیم.

    این جهان مملو از انسان‌هاست، پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

    تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی‌صادر کنی و من هم.

    قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

    دوستانم مرا همین گونه پیدا می‌کنند و می‌ستایند.

    حسودان از من متنفرند، ولى باز می‌ستایند.

    دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.

    چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.

    من قابل ستایشم و تو هم.

    یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد.

    به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى.

    همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.

    نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این‌ها رموز بهتر زیستن هستند.

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۱۸ / فروردین
  • ۲ نظر داده اند
  • نا امیدی

    به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

    او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

    ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد …

    کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی است .

    آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

    شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم.

    اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است !

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۱۶ / فروردین
  • ۲ نظر داده اند
  • داستان گل شقایق از زبان خودش

     

    این داستان به زبان خود شقایق به صورت شعر تقدیم همه دوستان و عاشقان واقعی

     

    شقایق گفت با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

    گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

    یکی از روز هایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

    ومن بی تاب و خشـــکیده تنــم در آتشـــی می ســــــوخت

    ز ره آمـــد یکی خسته به پایش خار بنشسته

    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود زآنچه زیر لب می گفت

    شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جــان دلبــرش افتاده بود اما

  • ارسال شده توسط وهــــــابـــ
  • ۱۳۹۱ / ۱۶ / فروردین
  • نظرتو بگو