خسته از دنیا

روی قبرم بنویسید کبوتر شــــد و رفــــت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شــــد و رفــــت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شــــد و رفــــت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شــــد و رفــــت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شــــد و رفــــت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شــــد و رفــــت
مرگ من روزی فرا خواهد رسید…
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها،دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
باز باران با ترانه
باز باران با ترانه . . . میخورد بر بام خانه
خانه ام کو ؟ خانه ات کو ؟
آن دل دیوانه ات کو؟ . . . روز های کودکی کو ؟
فصل خوب سادگی کو ؟
یادت آید روز باران . . . گردش یک روز دیرین ؟
پس چه شد دیگر ؟
کجا رفت ؟ . . . خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوی بن بست
در دل تو آرزو هست ؟ . . . کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد . . . آرزو ها رفته بر باد
باز باران ؛ باز باران
میخورد بر بام خانه . . . بی ترانه ؛ بی بهانه
شایدم گم کرده خانه
آنچه من هستم و آنچه تو می خواهی
من نباید چیزی باشم که تو می خواهی من را خودم از خودم ساخته ام.
منى که من از خود ساختهام، آمال من است.
تویى که تو از من میسازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند، نه آرزوهایشان.
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى.
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه.
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست، پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمیصادر کنی و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و میستایند.
حسودان از من متنفرند، ولى باز میستایند.
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم.
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد.
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى.
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که اینها رموز بهتر زیستن هستند.
داستان گل شقایق از زبان خودش
این داستان به زبان خود شقایق به صورت شعر تقدیم همه دوستان و عاشقان واقعی
شقایق گفت با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روز هایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشـــکیده تنــم در آتشـــی می ســــــوخت
ز ره آمـــد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود زآنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جــان دلبــرش افتاده بود اما
قایقی خواهم ساخت
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند


